محمدتقى نورى

198

اشرف التواريخ ( فارسي )

سعادت جسته ، روانهء قندهار شدند . رفته‌رفته جمعيّت وافر دست داده ، از معاونت بخت بيدار بلدهء قندهار را مفتوح و ميرزا كامران با فوجى قليل از هواخواهان ملتجى به عمّ والاشأن خود شده ، عازم هرات گرديد . ( 112 ) شهزاده قيصر بىدردسر آمدوشد نيزه و ميان‌دارى « 1 » شمشير و سپر ، قندهار را متصرّف و به اغواى بعضى از ( 74 الف ) هنگامه‌طلبان با عمّ جليل القدر خويش ، شجاع الملك ، شيوهء دورويى را پيشنهاد و بنابر غرور جاه و كثرت سپاه و وفور خزاين و فزونى دفاين و وسوسهء آدم صورتان ابليس سيرت ناپاك طينت طريقهء خلاف و نفاق و دورويى و شقاق را شعار ساخته ، چهار افسر « 2 » كه علامت سلطنت چهار كشور « 3 » باشد ، در نهايت عظمت به شغل خطير سلطنت پرداخته ، اسامى والد و عمّ نامدار خويش را از سكّه و خطبه سلب نمود « 4 » . چون شجاع الملك از ادعاى شاهزاده « 5 » قيصر باخبر گرديد ، اوّلا در مقام نصيحت برادرزادهء جاهل مغرور برآمده « 6 » ، او را « 7 » از آن ادّعا ممنوع ساخت . « 8 » چون به هيچ‌وجه نتوانست سوداى حبّ رياست را از او سلب سازد و نقش تمنّاى سلطنت را از لوح دلش بسترد ، « 9 » ناچار با فوجى چون بحر زخّار « 10 » و آتش‌خانهء دوزخ شرار از مستقر سلطنت حركت و عازم سمت « 11 » قندهار گرديد . شهزاده قيصر چون تاب مقاومت را عمّ وافرحشمت از حوزهء مكنت خود بيرون ديد ، به بهانهء رزم از آنجا بيرون آمده ، به طرف خوش‌نشين گريخت . شجاع الملك به فتح و فيروزى داخل قندهار و سكنهء آن ديار را قرين استظهار ساخته ، به استمالت و دل‌جويى برادرزاده پرداخت ، كسان سخندان و معتمدان چرب‌زبان فرستاد « 12 » و به همه جهات او را اميدوار و با تهيهء و تدارك مناسب او را « 13 » برداشته ، به قندهار آوردند « 14 » به شرف ملازمت و مصاحبت عمّ نامدار خويش مفتخر شد . « 15 » شجاع الملك قندهار را به او تفويض كرده ، « 16 » عازم كابل گرديد .

--> ( 1 ) . مج : نيزه و خنجر و تحريك . ( 2 ) . مج : شقاق را يك‌رو نموده ، چهار چقا . ( 3 ) . مج : چهار اقليم باشد ، بر سر زده . ( 4 ) . مج : انداخت . ( 5 ) . مج : شهزاده . ( 6 ) . مج : درآمده . ( 7 ) . ملك : « او را » ندارد . ( 8 ) . مج : « ساخت » ندارد . ( 9 ) . مج : چون ، به هيچ‌وجه حب جاه را نتوانست از دل بيرون برد و نقش بزرگى را از حاشيه خاطرش سترد . ( 10 ) . متن : ذخّار . ( 11 ) . مج : ديار . ( 12 ) . مج : نزد او روانه . ( 13 ) . مج : « او را » ندارد . ( 14 ) . مج : در قندهار آورده . ( 15 ) . مج : گرديد . ( 16 ) . مج : نموده .